حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مکن چندین ملامتای خردمند من دیوانه را بگذار در بند زمام عقل من در دست عشق است رضا از بنده و حکم از خداوند نمیدانم گناه خویشتن را دلی دارم به جانان آروزمند جفا بردن ز نیکوروی تا کی تحمل کردن از بدگوی تا چند چه میخواهی ز منای مرد عاقل نمیدانی که مجنون نشنود پند منه ساقی دگر بر آتش تیز بپرس از سوز عشقای یار مپسند به پاکانت کز این آلایشم پاک ولی باور نمیدارند سوگند سری دارم سبک چون باد صرصر غمی دارم گران چون کوه الوند چو سایه بر اثر میبایدم رفت که با خورشیدم افتاده ست پیوند اگر بر گریه زار نزاری به شوخی ناسپاسی میزند خند چه شاید کردن آن را کش خبر نیست ز سوز مادران کشته فرزند