حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش وقت حال زنده دلانی که با تواند وه وه کمال زنده دلانی که با تواند هجران بسوخت ما را در غیبت شما طوبی وصال زنده دلانی که با تواند هر کو نمیشود متصور نفوس را غمگین زوال زنده دلانی که با تواند بیتو حرام محض بود هر چه خواه باد الا حلال زنده دلانی که با تواند پیوسته در مقابل چشمی برون نهای هیچ از خیال زنده دلانی که با تواند بسیار باز جست سکندر ولی نیافت آب زلال زنده دلانی که با تواند ممکن نمیشود که توان کرد شرح داد وصف جلال زنده دلانی که با تواند با رب بده نزاری شوریده را به لطف خو و خصال زنده دلانی که با تواند