حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر آدم نیفتادی برون ازجنت مأوا وجود آدمی موجود کی بودی در این مأوا یقین پس حکمتی دیگر درین باشد نه بر عمیا برون کردندش از انهار خلد و سایه طوبا چو پیدا کرد بیهنگام سر باطن وحدت هنوز آن صورت دعوی نمیگنجد در این معنا چو فرزندان تعاقب بر تعاقب میرسند این جا چنین رفت است از مبدا مدار حکمت اولا حجاب راه او شد گندم و باز از پشیمانی به استغفار نادانی به جنت باز شد مولا به صم عمی از مبدا قلم رفت است بر اجزا اصم چون بشنود اسرار و چون بیند به حق اعما بباید ساخت هر کس را به رتبت با نصیب خود خضر را چشمهای داد و کلیم الله را افعا نباشد همچو روح الله یهودا را دمی محرم دم نامحرمان در ما نگیرد چون دم عیسا مقرر کرد هر کس را نصیبی مطلق از مبدا به حکم ظاهر و باطن قسیم فطرت اولا دو کون است ار شوی یک روی آنگه روشنت گردد شریعت جاده دنیا قیامت مبدا عقبا نزاری گرد خود گشتن چو کرم پیله تن تا کی شنید من علیها فان همه مولی هوالاعلی