حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نشستهام مترصد که یار باز آید قرارداد مگر به قرار بازآید چو حلقه کمرش در میان کنم دستی گر به وعده بوس و کنار باز آید مگر موافق بختم شود چو اختر سعد خلاف قاعده روزگار بازآید رقیب مانع او شد ولی مگر هم زود چو بگذرد دی هجران بهار باز آید اگرچه دیر شد از رفتنش ولی دارم امید آن که پس از انتظار باز آید یکی چو با شه حسنش شکارگر نبود اگر به جکسه بختم هزار بازآید بگو به یار سفر کردهای صبا زنهار به خون ما نخورد زینهار بازآید هنوز بر پی دل میروم ز بیکاری بدان امید که روزی به کار باز آید رباب وار کشم گوش مال دعد فراق مگر به چنگ نزاری زار بازآید دلی پر از گله دارم ز دوستان دو روی تهی کنم اگرم رازدار بازآید