حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زهی مراد اگر از دست رفته بازآید به دست وانه امید من چو بازآید ستیز عیب کنان را وفای عهد کند خلاف مدعیان را به صلح بازآید مرا ز من بستاند زبس که بنوازد خیال او چو به بالین من فراز آید عذاب روز قیامت همین بود که دلم هزار بار به جان از شب دراز آید اگر به بت کدهای در شود عجب نبود که پیش او هبل از طاق در نماز آید گل از طراوت رویش خجل شود در باغ چو سرو قامت حسنش در اهتزاز آید از آن گروه که هم راه و هم وثاق ویاند مسافران دگر را هزار ناز آید به کاروان گه حسنش چو خیمه بیرون زد رقیب ره ندهد هر که بیجواز آید یقین که زود به بیگانگی بر آرد سر کسی که هم ره او از سر مجاز آید برون شوش ز بلا جز همین نمیدانم که اعتراض نیارد در احتراز آید به بد دلی نتوان بر بساط عشق نشست مگر در اول این باخت پاک بازآید خلاصم از غم او بیخودی ست شادی آنک مرا صباح به یک چاره چاره ساز آید علاج درد نزاری همین و هیچ دگر نیازمند به درگاه بینیاز آید