حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیز و به یرغو بده زود ایاغ نبید هین که ز اردوی باغ ایل چی گل رسید سبزه به اشجار بر حله اخضر فکند لاله به کهسار در چادر اطلس کشید خاک مثال هوا غالیه فرسای گشت باد گریبان گل تا بن دامن درید کلبه عطار شد ساحت گیتی ز بس بوی ریاحین که باز وقت سحر در دمید چارصفت کردهام وقت بهار اختیار شاهد و دیدار گل سایه بید و نبید آن که ثباتیش هست در قدم ما برفت و آن که حیاتیش هست شیوه ما برگزید فرقت احباب عیش میبرد از طبع ما ورنه که کرده ست فوت صحبت عیش رغید آن که ز غفلت نداشت دامن عیش استوار بس که ز جور فراق دست به دندان گزید رنج شب گور برد آن که شبی روز کرد وان که به شب برد باز روز قیامت گزید بوی سلامی نداد باد قهستان ما ورنه ز ما نامه برد مرغ کزان سو پرید پیش حبیبای صبا حال نزاری بگو غم که به رویش رسید خون که ز زخمش دوید