حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کار ما بیرون شد از ساز و نوا وقت تجرید است و کنج انزوا آسمان ما را در اقصای زمین یک زمان خوش دل نمیدارد روا در زمین خود راستی ننهادهاند آفرینش را بر این دارم گوا نفی تهمت را منجم میکند راستی نسبت به خط استوا کاش باری آسمان منعکس پشت کوژ خویش را کردی دوا تا به دنیا در چه خیر آمد پدید زین گروه ناحفاظ بینوا سر تهی چون طبل پر باد غرور بر کشیده تا به علیین لوا عاقلانشان سخره رای و قیاس جاهلانشان فتنه کام و هوا باش از این غولان نزاری بر حذر بت هنوز از غول بهتر پیشوا گرد بت رویان حسن افزای گرد بلبلی بر گلرخان میزن نوا