حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش آید به آواز بلبل نبید سحر کاسه یی دو بباید چشید جمادی بود گر نجنبد ز جای که آواز بربط به گوشش رسید دم نقد را دان که داند که باز که خواهد ز ما سال آینده دید چو بر شد ز آواز بلبل سماع صلات مؤذن که خواهد شنید چو شد ممتلی مغزت از خند ریس چنان دان که ایزد جهان نافرید ز بالای منبر می صاف را نباید شکستن بباید شمید دری کان ز بدو ازل بستهاند چه گویی که آن در ندارد کلید سکندر ز ظلمت نمیرست اگر ز آب خضر جرعه یی میکشید فرو رفت بر هرزه شوریده کار از آن گه که گرد جهان بر دوید ندانست کان قطره آب چیست چو ماهی از آن آرزو میتپید به دور نزاری اگر میفتاد نمیگفت مسکین نمیآرمید