حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به هیچ بندگیی گرچه نیستم در کار تو شرط بنده نوازی خود فرو مگذار ز جنس عیب و هنر نیست آدمی خالی من ارچه بیهنرم هم نظر دریغ مدار جزاین گناه ندارم که دوست میدارم تورا و گرنه به جای خودست استغفار وگر جریمهای از بنده در وجود آمد به زلتی نتوان شد ز دوستان بیزار ز من زمانه بگردید و روزگار گذشت وگر تو نیز عنایت دگر کنی زنهار تو در کنار من انصاف را چنان باشی که در میان خزف عقد لؤلؤ شه وار ولی چو هستم از اول عزیز کرده تو عزیز کرده خود را چنین مگردان خوار درست شد که ز من بر شکستهای آری به روزگار عنایت چنین نبود قرار چو نی نزار شده ست از در ملامت نیست اگر بنالد و زاری کند نزاری زار از آستانه شاه جهان چنین محروم تنی مریض و دلی مبتلا زهی سر و کار