حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقیا تا خاطرم گیرد قرار بیشتر هین هان بده کاسی سه چار اضطراب خاطر مجروح را جز به میتسکین نیاید میبیار تا شود ساکن زمانی درد سر دست گیرم باش یک دم پای دار تو مرا معذور دار ار من تو را رنجه میدارم به حکم اضطرار بیقرارم از چه از بس درد دل تو درین آتش ممانم بیقرار میخ مجلس بودن از کسلانی است در گرانان در فرو بند استوار از ملامت میشود مغزم تهی با گران جان نسبتی دارد خمار خون رز در گردن هر کس دریغ احتراز از خون ناحق زینهار میخوری چندان مخور کز دست عقل جهل بستاند زمام اختیار ما و میبر یاد روی دوستان با کسی دیگر نزاری را چه کار حالیا غلمان و حوران حاضرند بر امید نسیه تا چند انتظار