حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گذشت بر سرم از دست دل قیامتها کشیدم از کس و ناکس بسی ملامتها علم شدم به علامات عشق در عالم بلی به روز قیامت بود علامتها غلام عشقم و الحمدلله از سر صدق بر آستان وفا کردهام اقامتها محبت است و ارادت نه جبر و نه تکلیف ز دل به رغبت خاطر کشم غرامتها مرا به زهد و صلاح و ورع مکن دعوت بلای عشق به است از چنین سلامتها همین نه بس که نبایست خوردنم باری ز عمر رفته چو افسردگان ندامتها نزاریا ز زمان گذشته بیش ملاف بر اولیا نتوان بست از این کرامتها به صور عشق فرو دم دمی چو زنده دلان که در زمانه برانگیختی قیامتها