حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یار با ما یک زمانی در میان آید مگر پرده از روی جهانآرای بگشاید مگر چشم آن دارم که همچون روی شهرآرای خویش کلبه احزان ما یک شب بیاراید مگر با سر پیمانه فطرت شود هم عاقبت یک شبی تا روز با ما باده پیماید مگر محرمی میبایدم کز من پیامی میبرد هم جوانمردی کند تشریف فرماید مگر قامت چالاک او آمد خرامان از درم و آن قیامت را که میگویند بنماید مگر قصد جانم گر ندارد بر دلم رحم آورد همتش را سر به خون من فرو ناید مگر چون نه زر داری و نه زورای نزاری هم چو زیر زاریی میکن که دانم هم ببخشاید مگر