حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به آواز تو خرسندم که باری بشنوم دیگر چنان بیداریی خواهم که بیتو نغنوم دیگر چنان مستغرقم در تو که خود را وا نمییابم به رأی خویشتن هرگز چو خود بین نگروم دیگر جهان را آزمودم عاریت جاییست میدانم کهام روز آمدم اینجا و فردا میروم دیگر شنیدم تا که آدم را به گندم مبتلا کردند نباشد منت دنیا و عقبا یک جوام دیگر دلم از عشق و جان از عشق و نفس از عشق دیگر چه همه عشق است پس بیعشق زنده کی بوم دیگر معاذ الله معاذ الله معاذ الله معاذ الله که من هرگز به حالات دنی دیگر شوم دیگر بر آنم کز نزاری در قبول توبه از باده نصیحت نشنوم دیگر نصیحت نشنوم دیگر