حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش است عالم رندان و صحبت او باش بیا دمی به علی رغم عاقلان خوش باش درون به کعبه فرست و برون به میکده آر نیاز میکن پنهان شراب میخور فاش ز آفتاب قدح کور دیده بگریزد کز آفتاب تحاشی نکرد جز خفاش چو ذوق باده ندانی ز مستیام مخروش چو زخم عشق نخوردی جراحتم مخراش نزول عشق حقیقی طمع مدار هنوز نکرده خانه دل خالی از خیال قماش ملامت دگران میکنی به فتوی عشق خطا چراست چو با عقل میرود کنکاش اگر به عقل مجرد کفایت است چو من به عقل میروم آخر چه میکنی پرخاش وگر زمام به دست ارادت دگری ست برو به هرزه دلیلی ز عقل بر متراش ز روی صورت اگر بر نیفکنند نقاب درون پرده که داند چه میکند نقاش دمی به مجلس روحانیان راح پرست دلت قرار نگیرد ز حرص کسب معاش بهشت نقد و شراب طهور و ساقی حور بیار خاک و به روی صلاح و تقوا پاش لبم چو پرده دل خشک شد ز بیآبی قدح به دست نزاری که داد کی کو کاش اگر چو ظاهر باطن به خلق بنمایند کسی چه فرق کند زاهد از من قلاش