حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلا سر پوش خوان سر او باش مکن تا او نگوید سر او فاش به چشم دوست روی دوست میبین همه تن دیده شو بیدیده میباش به چشم خود چه خواهی دید خود را خودی از پیش خود برداریای کاش نهان شو چون صدف در بحر اسرار [گهی] میپوش گوهر گاه میپاش به دستی شمع الا الله برافروز به دیگر دست لا را دیده بخراش در او میزنی از خود به در شو کس او باش و ایمن شو ز اوباش نزاری طاقت نور خورت نیست برو سر در گریبان کش چو خفاش