حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانم آن جاست که او گو تنم این جا میباش ای دل شیفته مردانه شکیبا میباش با تو گر چون سرطان کژ رود ایام چه باک تو به اخلاص کمر بسته چو جوزا میباش نیست آسایشت از سایه دیوار کسی هم چو خورشید سفر میکن و تنها میباش تا توانی چو صدف در ثمین میپرور پس پذیرنده هر جنس چو دریا میباش نقد را باش و گر چون دگران موقوفی بنشین منتظر وعده فردا میباش نام نیکو نتوان کرد توقع در عشق هم چنین گو در تشنیع و جدل وا میباش لاف تسلیم زدی صورت و معنی بگذار مددت دوست بود فارغ از اعدا میباش تا همه روی به روی تو کند مطلق دوست راست چون آینه یک روی و مصفا میباش عشق در گوش دلم گفت نزاری تا کی برشکن بر خود اگر مردی و با ما میباش عاقلان با تو اگر در من و ما بوش کنند تو چه میخواهی ازین دمدمه شیدا میباش