حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا گر عقل گوید متقی باش نیارم بود با رندان اوباش وگر ناگاه عشق از در درآید کند خالی مقام از عقل وای کاش رقیبم گو ترش منشین مکن شور که من مجروحم و یارم نمک پاش سزد گر دیده افعی نخاری به طعنه سینه عشاق مخراش مرا باری اگرچه میگزاید نمیترسد ز تاب زلف جماش تو با ما گر به صلحی گر به جنگی تو دانی نیست ما را با تو پرخاش نزاری دم به دم میسوز خوش باش نمیگویم چو خام افسرده میباش ولیکن راز ما پوشیده میدار مکن اسرار پنهانی مکن فاش مده ره دزد را بر گنج سلطان محبت خانه خالی کن ز اوباش