حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو صرف شد همه اوقات عمر در طلبش نه ممکن است که دل باز گردد از عقبش چو خضر خاصیت آب زندگی یابم اگر چنان که به عمدا لبم رسد به لبش دلم نه بر پی آن میرود به تاریکی که هست چشمه درون دو زلف بل عجبش مقررست که از زلف او برون ناید ز کنج سینه برون کردهای بدین سببش و گر چنان که به جایی دگر کند میلی خیال دوست به تلقین من کند ادبش وگر شود ز خواص سواد سودایی طبیب عشق کند دفع احتراق تبش برون از آن حرس خود کجا تواند شد که بستهاند به زنجیر زلف روز و شبش گواه باش نزاری که دل دل من نیست درست نیست به من هیچ نسبت و حسبش ز ناشکیبی و بیطاقتی که بود دلم کسان به طعنه نهادند هر دری لقبش گرو نهادم و با عشق بر بساط نشست ببردهاند ز من هم در اولین ندبش