حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وه وه از جان به لب آمده بر بوی لبش وزتن مانده خیالی ز خیال قصبش زلف و رویش هبل ولات من مجنوناند شب و روز من آسیمه سر از روز و شبش ز ابتدا بیدلی و شیفته رایی کردن از کجا خاست مرا با تو بگویم سببش بوسه یی چند به من داد وز آن وقت چنین جگرم گرم شده ست از لب هم چون رطبش زندگانی من و عمر گرامی آن است که بقایای بقا صرف کنم در طلبش گر دلم برد نگارا به سر زلف تو دست من نیارم تو بفرمای به واجب ادبش گر چه بیوجه بود عیب و ملامت کردن بیدلی را که بود آرزویت مستحبش شرح حسن تو به تفضیل نمییارم گفت گاه گاه از پی تخفیف کنم منتخبش گر جهان خلد برین است نزاری را بس سر کوی تو مقامات نشاط و طربش