حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
که میآرد به دل پیغام یارش که باد از صدق دل جانم نثارش نیارامد دلم تا روز محشر مگر آن شب که گیرم در کنارش غلام نکهت باد صبایم که دارد بوی زلف مشک بارش گلش گر در چمن بیند نشیند سنان رشک در پهلوی خارش که باشد نرگس رعنا که خود را کند نسبت به چشم پر خمارش بماند زاده کان بدخشان خجل از رشک لعل آب دارش خلاف سرو اگر بالا نماید گریزد ز آن بلا در زینهارش عجب نبود اگر در روضه طوبا زمین بوسد نه سرو جویبارش بلرزد از حسد سرو پیاده چو برطرف چمن بیند سوارش عجب چابک سواری وین عجبتر که قلب دوستان باشد شکارش نه زر دارم نه زور و هیچ غم نیست ز زاری نزاری نزارش