حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هنوز اگرچه جفا دیده میروم ز برش وفا کنم به دو چشم از میان جان به سرش چنان که تشنه ز آب حیات نشکیبد نمیشکیبم از آن مایلم به خاک درش گرم به تیر جفا خسته کرد باکی نیست به تیغ باز نگردم ز روی چون سپرش به نفخ صور چه حاجت مرا که برخیزم اگر به خاک فرو گویدم کسی خبرش مه دو هفته که باشد که آفتاب منیر روا بود که رود هم چو سایه بر اثرش دل ضعیف چه باشد هزار جان عزیز به یک کرشمه برند آن دو چشم شیوه گرش مشام باد صبا مشک بوی کی بودی اگر نبودی بر چین زلف او گذرش هزار صوفی صافی نه هم چو من رندی ز راه دین ببرد التفات یک نظرش نزاریا تو و زاری خلاف میگویند که جز به زر نتوان کرد دست در کمرش