حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرغ دلم که زلف تو باشد نشیمنش کی آرزو کند هوس سینه منش هرگز وی التفات به زندان تن کند روحی که زیر سایه طوباست مسکنش خورشید اگر ز گوشه برقع کند نگاه زلفت ز رشک تیره شود چشم روشنش ور بت پرست روی تو بیند به اعتقاد لازم شود چو توبه من بت شکستنش روح الامین اگر تن او بیند از خیال هم در خیال آن چو خیالی شود تنش وصلت که دید چون به خیالت نمیرسد کس تا نمیکند غم هجرت چو سوزنش صید کند زلف تو شد هر کجا دلی ست لطفی بکن به دوش دگربار مفکنش گر ماه در کمند تو باشد غریب نیست خورشید نادرست کمندی به گردنش رویت ز بیم فتنه که غوغا شود مگر با خلق از آن سبب بنمایی نهفتنش اشکم ز شوق حلقه گوشت برون جهد از دیده هر زمان و بگیرم به دامنش عکس خیال تست جگر گوشه دلم ز آن بر کنار دیده نشانم ممکنش نقش توام ز دیده ظاهر نمیرود الا به میکه بیخبرم میکند فنش گلشن کند چو میبه نزاری رسد ز شوق یاد تو کلبه دل تاریک روشنش