حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۶۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیارای باد جان پرور نسیمی از عرق چینش خجل کن نافه چین را ز بوی زلف پر چینش شبی در شو به خرگاهش برافکن برقع از ماهش تفرج کن گل ستانی ز سنبل گرد هر چینش ببین پیراهن نسرین تراز طره مشکین نهان در نیفه هر چین هزاران نافه چینش به خوابش هم نمیبینم که دارم آتشین بستر تو باری میتوانی هر زمان رفتن به بالینش مرا آن بخت کی باشد که چون باد صبا هر شب نقاب از رخ بر اندازم ببوسم عقد پروینش به یک ره بر شکست از ما و شرط عهد بر هم زد جفا بر دوستان کردن نمیبایست چندینش نصیحت کردم این دل را کهای دل ترک ترکان گیر منه دل خاصه بر ترکی که یغما باشد آیینش ولیکن اختیاری نیست فرهاد سبک دل را ضرورت کوه میباید برید از بهر شیرینش نزاری بر ندارد چشم از روی نکورویان مگر وقتی که بر بندد قضا چشم جهان بینش