حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروش به من ندای فقروا الی الله آمد دوش کهای به چاه طبیعت چنان درافتاده که تخت یوسف جان کردهای چنین فرموش چرا چنین به خیالات گشتهای مشغول چرا چنین به محالات دادهای دل و هوش بسوختند چو عودت هزار بارای خام بر آتش آخر از آن سوختن یکی بر جوش تویی حجاب تو از پیش خویشتن برخیز بکوش تا به در آیی ز بود خویش بکوش نشسته بر سر گنجی نگاه دار از دزد جمال شاهد و اسرار ما ز خلق بپوش زبان چشم نگه دار تا غلط نکنی ز عکس پرتو ما در مشور و در مخروش اگرچه طاقت این مینیاورد دریا ز دست ساقی ما جرعه جرعه میکن نوش همین که در نظر آییم چشم بر هم نه همین که در کلمات آمدیم بگشا گوش نزاریا بشنو نکتهای اگر خواهی که راز با تو بماند زبان گفت و خموش