حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا جانا جهان بر من بمفروش بیا تا یک دمت گیرم در آغوش گهت لبها گزم گاهی زنخدان گهت بازو گزم گاهی بنا گوش چو میدانی که مست از جام عشقم اگر شوری کنم بر من فراپوش لبت تا چاشنی کردم به بوسی نشد آن لذتم هرگز فراموش چو پایم بستی از دستم بدادی شدم بیمار در تیمار من کوش همین تا چشم برکردم به رویت ز تاب مهر خونم میزند جوش ز میمستاند هشیاران دیگر من از چشمان مخمور تو مدهوش صبوری میکن و میساز با غم ملامت میکش و میباش خاموش نزاری چون درافتادی به زاری چه شاید کرد با تقدیر مخروش