حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درد عشق استای ملامت گر خموش نیست این بحری که بنشیند ز جوش چاشنی کن گر نداری ذوق می طالب دردی درآ و درد نوش روز و شب جانت به جان میپرورد بیش از این جرمی ندارد میفروش ای که میگویی نصیحت کار بند هرگز او خود در نمیآید به گوش منزلی باشد که هوش آنجا بود گو کدام است این نشانم ده به هوش با که برگویم که زان حضرت به من هر زمان پیغام میآرد سروش راست میگفتم وگرنه از کجاست در جهان افتاده چندینی خروش هم نمیگویم که مردم گفتهاند سر سلطان تا توانی بازپوش عقل با من گفت کای کوته نظر بیش از این در کسب بدنامی مکوش عشق میگوید فضولی میکند گو نمیدانی زبان ما خموش گر نزاری را نمیدانی که چیست داغ او دارد ببین اینک دروش