حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش عالم عاقلان مدهوش خوش وقت سخن وران خاموش با عشق خوش است خاصه مفرد با یار خوش است خاصه مدهوش مردان که در آمدند بیچشم از خانه برون شدند بیگوش رسوا شد و فاش هرکه برداشت از خوان چه سر دوست سرپوش کی طاقت بار عشق دارند نازک دلکان بیتن و توش گو دور شو از مصاف بد دل ور نه چو دد بهیمه مخروش در گردن دیگران مکن دست تا با تو شود وفا هم آغوش در باغ جهان ز نامرادی رز کار نزاریا و مینوش بر آتش تیز عشق میباش تا پخته شوی تمام برجوش