حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر برون آیی و برقع بگشایی ز جمال از تو گیرند قیامت همه خلق استدلال گر نهی بر ره اسلام ز زلفت دامی عالمی خلق در افتند چو کافر به ضلال بر فشان عطف عرق چین و بهل تا گیرد نفس روح خدا رایحه باد شمال از تو عشاق یکی جان نبرند ار تو تویی خو مگر باز کند غمزه مستت ز قتال رحمت آرد مگرای دیده پر خون بگری چارهای نیست دگرای دل پر درد بنال دورم از غایت تعجیل و مسافت نزدیک چون بود بسته دهن تشنه بر اطراف زلال گر شکایت کنم از دوست ادب نیست که هست همه شب در بر من خفته و لیکن به خیال این همه تفرقه زان است که کمتر کردیم شکر جمعیت احباب در ایام وصال صفحه سیم ورق جدول تقویم شود گر در آرم به قلم شمهای از صورت حال صبر مفتاح نجات است نزاری خوش باش اختر طالعت آخر به درآید ز زوال تا نفس را حرکت باشد و دل را قوت در امید زدن را بود امکان و مجال