حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صخرهای بر راه ما بود از خیال برگرفت آن صخره را از ره جمال غمزهای کردند از طرف نقاب عقل ما زان غمزه حالی کرد حال آه از آن شکل و شمایل آه آه دل ببرد از ما بدان غنج و دلال دل ز بیصبری چو ذره مضطرب جان به نورالعین در عین وصال عقل از آن زد دست در فتراک عشق تا نصیبی یابد از دور کمال هرگز این دورش نباشد بهرهای گرد سر گردد چو دوران محال دل منه بر نسیه رای و قیاس نقد بطلب تا بیابی ارز حال راویان انصاف را چون کردهاند هم چون کاه آن خر بطلان را در جوال خلق را چون در ضلالت میبرند وآن نگون ساران نترسند از وبال هی نزاری چیست این، دیوانهای چشم میدار از دلیری گوش مال