حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۷۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گیتی بهشت وار شد از روزگار گل در باغ بشکفید رخ چون نگار گل شد زاغ چون عطارد در باغ سوخته تا شد پدید چهره خورشیدوار گل گل جامه چاک زد چو بشد نرگس از چمن گویی بشد ز فرقت نرگس قرار گل ماند به چنگ ساخته اکنون نوای مرغ ماند به عود سوخته اکنون بخار گل گر خواست دار باده بود طبع ما کنون زیرا که بلبل است کنون خواست دار گل در خانه گر کنیم کرانه کنون رواست زیرا که جای ما نشود جز کنار گل در بوستان کنیم به دیدار دوستان تنها فدای باده و دلها نثار گل اکنون که روزگار نزاری به کام ماست نتوان گذاشت جز به طرب روزگار گل