حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رونق گرفت کار من از روزگار گل خوبی و دل بری ست مرا در کنار گل لطف رحیق یافت مزاج لطیف می آب عقیق بود رخ آب دار گل هر در که ریخت دیده من در فراق دوست آورد ابر کرد سراسر نثار گل میخور به وقت باش تو از جور روزگار گه در پناه باده و گه در جوار گل بیگل رخی که چون گل رخ سار او به رنگ یک گل نبوده در همه ایل و تبار گل گل را به باغ گر نبود جاودانه کار ما را بس است روی چو گل یادگار گل