حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا چو مست روان کرده بودهاند از اول هنوز مستم و ثابت قدم نه مست مزلزل چنین مداومتم بر مدام دست ندادی گرم به دست نبودی زمام مخرج و مدخل غبارغم به میاز روی روزگار توان برد که زنگ از آینه نتوان زدود جز که به صیقل مرا چو وحش نباید به کوه و دشت دویدن اگر قضا نکند چشم آهوانه مکحل کهای شیفتگی بودمی و سلسله سایی اگر زمانه نکردی کمند زلف مسلسل ملامتم مکنای معترض چو با زندانی تعلقات محقق ز ترهات مخیل برو که سدره نشینان از آن گروه نباشند که در برازخ دنیا بماندهاند معطل به چشم راست نداند که بیندم متعصب چه دید خواهد جز عکس دیده دیده احول عنان عزم به تسلیم دادهاند مجانین مراد قیس میسر نشد به بازوی نوفل بلای عشق سلامت شکست و شیفته خاطر به قال و قیل نگشته ست مشکلات چنین حل نزاریا نتوانی به خود رسید به جایی بکوش تا نکنی بر قیاس خویش معول