حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نگسلم از دوست امید وصول باک ندارم ز رقیب فضول عاقل اگر عیب کند گو بکن شیفته کی کرد نصیحت قبول از اثر پرتو خورشید عشق خیره بماندند نفوس و عقول فارغم از فرط غلوی عموم ایمنم از خوف غرور جهول طبع به جز کژ نکند بینمک رقص به جز بد نکند بیاصول خانه راو باش تهی کن که شاه میرسد و میکند آن جا نزول دوست درآید همه بیرون شوند زیر احد چند توان بد حمول تو ز من آزادی و من بندهام من به تو مشتاق و تو از من ملول حکم تو بر جان نزاری رواست بنده مطواع نجوید عدول از سر جیحون نتوان بازجست عبره توان کرد و لیکن به پول