حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نشستهام به خیالی که میپزم مشغول سری ز عقل نفور و دلی ز خلق ملول در اوفتاده به گرداب فکر و قلزم عشق که نه نهایت عرضش بود نه غایت طول ولایتی که به دیوانگان عشق دهند کجا به کنه نهایات آن رسند عقول کجا برند مجانین نصیحت عقلا که پند از او و نصیحت نمیکنند قبول سپاه عشق درآمد جهان جان بگرفت دل از ولایت صبر و شکیب شد معزول رئیس شهر بیاراست بام و برزن و کوی ولی به کنج گدا کرد پادشاه نزول گرفته چون شتر مست راه بادیه پیش نه طبع مایل مشرب نه راغب مأکول خلاف عقل به دیوانگی بر آرم سر کنون که نام نزاری نهادهای بهلول حسود در حق من هر چه خواه گو میگو که من به دولت شه فارغم ز فضل فضول