حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تنها نیام اگرچه که تنها نشستهام با خاصگان عالم بالا نشستهام در من اگر به چشم اضافات بنگرند این جا نیام به مرتبه آن جا نشستهام میدان حقیقتم به خرابات معتکف اندر نماز اگر به مصلا نشستهام بر متکای سدره از این چارچوب شخص پنهان ز خویش رفته و پیدا نشستهام تا مست باز گردم چون مست آمدم در پای خم همیشه به عمدا نشستهام بر مقتضای حکم تموتون تبعثون مست و خراب بیسرو بی پا نشستهام مخمور در جواب سؤالات عاجزم سر مست عشق منتظر آن را نشستهام نی نی چه آید از من و گفت و شنید من دل بسته در خدای تعالی نشستهام در کنج گنج یاب نزاری ملوک وار بر کف گرفته جام مصفا نشستهام دستم به روزگار مشعبد نمیرسد بر بام امتحان به تماشا نشستهام