حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در خیال آباد خود بنشستهام در به روی نیک و بد بر بستهام گو مدار چرخ هر چون خواه باد من چو نقطه ثابت و آهستهام فارغم از نام و ننگ و صلح و جنگ هیچ دیگر نیست از خود رستهام یافتم از چاه ظلمانی خلاص زان که در حبل المتین پیوستهام مینهم مرهم بسی مجروح را گرچه هم از خویشتن دل خستهام میکشد عشق از کنارم در میان گرچه از دست ملامت جستهام با نزاری گرچه تنها خوش ترست در خیال آباد خود بنشستهام