حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوستان در کار خود حیران و مشکل ماندهام چند کوشم چون کنم بییار و بیدل ماندهام منتظر در منزل حیرت به امید نجات چشم بر در، دست بر سر، پای در گل ماندهام چاره تسلیم است و بس امید استخلاص نیست سهل پندارند و محکم در سلاسل ماندهام قلزم هجران و من بر تخته خوف و رجا در میان موج بر امید ساحل ماندهام با که میگویم که قدر ساحل بحر فراق من شناسم من که در گرداب هایل ماندهام گو رفیقان رخت بر بندید زین منزل که من در میان خاک و خون چون مرغ بسمل ماندهام دوست بر دیوانگی تسلیم فرموده ست و من عاجز مشتی ملامت گوی غافل ماندهام ساقیا از دور من پیمانهای تخفیف کن کز دو چشم پر خمارش مست باطل ماندهام دیده خفاش تاب مهر خورشید آورد نه ولیکن چون کنم چون در مقابل ماندهام نیست از تشویش حسنت هیچ پروایم به کس لاجرم حیران این شکل و شمایل ماندهام گر نزاری از غم هجران بنالد باک نیست در فراق گل به زاری چون عنادل ماندهام