حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۷۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا فراقت دیدهام خون میچکاند دیدهام بر کن از سر دیدهام گر جز خیالت دیدهام رحم کن بر من که بیرویت ز پا افتادهام سر مپیچ از من که چون زلفت به سر گردیدهام بارها پیشت ز غربت نامهها بنوشتهام و اندرین مدت سلامی از کسی نشنیدهام یاد من بر خاطرت نگذشت تا باز آمدم بر من ار بادی گذر کرد از تو وا پرسیدهام بر تو آسان است از من پرس کاندر هر شبی تا به روز آوردهام سد ره به خون غلتیدهام چون دلت بر من نبخشاید که من با عجز خویش نیم جانی داشتم از غم به غم بخشیدهام گر قبولم میکنی ورنه چه گویم حاکمی کار من عشق است باری من ترا بگزیدهام پیش ازین بودم نزاری بعد ازین آن نیستم تا به تو پیوستهام از خویشتن ببریدهام بر لبم کس خنده یی هرگز ندید الا مگر در میان گریه بر احوال خود خندیدهام