حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیار باده به من ده که توبه بشکستم اگرچه من ز الست ازل چنین مستم ز بام گنبد نه تشت آسمان غرور فرو فتادم و تاس وجود بشکستم کلاه تقیه و دستار زاهدی از سر فرو نهادم و زنار بر میان بستم شراب و شاهد و آواز چنگ و من راغب صلای نوش برآمد به طبع بنشستم گوش من برسد ترجمان باد صبا نه حرف پیر که از خانقه برون جستم حسود اگر چه خراباتیام نام نهاد ز ننگ محتسب غلتبوس وارستم ز توبه توبه کنم چون درین روش که منم به توبه کردن کلی نمیدهد دستم اگر تمامت خلق جهان ز من ببرند چه باک دارم از آن چون به دوست پیوستم غم بروت نزاری نمیخورم نه مگر که در جهان غم ریش کسی دگر هستم