حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آوازه در افتاد که من توبه شکستم نه نه نه چنان است که من توبه پرستم دادند به من چاشنی یی از خم مبدا از جرعه آن جام چنین واله و مستم ز آن گاه که دادند به من مشربه خضر خالی نبودم یک دم از آن مشربه دستم بردارم از آن مشربه جامی و به عمدا هر تشنه که درخواست خمارش بشکستم تا خود چه کشد روز مظالم ز مکافات گیرم که من از طعنه بدخواه بجستم گو بیهده بر خیز به تشنییع و ملامت من خود ز میان رفتم و با گوشه نشستم مجموع مقیمان سماوات گواهاند بر محضر شوریدگی خویش که بستم چندان که برون آمدم از نیستی خویش تا خود چه بماند همه آن است که هستم معذورم اگر مستم و شوریده سرای یار کز جمله مستان صبوحی الستم در بار منه تاس حجابم که من این تشت از بام فکندم چو نزاری و برستم