حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شبها همه شب در انتظارم تا دوست نظر کند به کارم او حاضر وقت و من نبینم او با من و من خبر ندارم کس را غم روزگار من نیست من خود سر این طمع نخارم زین شور که در جهان فکندی شوریده شده ست روزگارم باید که به دوستان رسانم عمری که به هرزه میگذرانم زیرا که مهمتر از همه چیز این است که باز میگزارم گر پای نمینهم درین راه از دست بمی رود نگارم هر چیز که با من است حالی فی الجمله به دوست میسپارم با هم نفسی به آخر الامر آخر نفسی مگر برآرم تیمار نمیبرد خزانم غم خوار نمیشود بهارم هر سال همان که پار دادند از هفت و شش و سه و چهارم از پای دراوفتاد عقلم از دست برفت اختیارم گر دی بودم نزاریام روز بنگر به چه زاریان زارم