حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بار دگر عزم سفر میکنم برگ ره از خون جگر میکنم میروم از کوی تو گویی مگر بر سر الماس گذر میکنم بهتر از این نیست که با بخت خویش بیش نکوشم چو بتر میکنم آه که هر بار کنم توبهای از سفر و باز ز سر میکنم راستی آن است کزین نو بهار توبه کنم روز دگر میکنم راه ضروری ست اگر میروم صبر مجازی ست اگر میکنم مشکلم این است که این زخم خار از ورق ورد سپر میکنم خواب و خورم نیست که از آب چشم خاک منازل گلتر میکنم گرچه خیال است ولی تا به روز شب همه شب با تو سحر میکنم بستر و بالین نزاری به خون از مژه دریای خضر میکنم غایت کفرست به ایمان من جز به تو در هر که نظر میکنم هر چه به جز عشق تو و مهر توست از دل پردرد به در میکنم