حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم امیدوار به ره بر نهادهایم گوش نیازمند به در برگشادهایم پیش خیال روی تو کز چشم ما نرفت چون مخلصان به پای ادب ایستادهایم مهر تو از مبادی فطرت نهادهاند در جان ما و جان به وفای تو دادهایم یک جرعه دادهاند به ما ز اول و هنوز لایعقل از تجرع آن جام بادهایم دیوانه وار در پی زنجیر زلف تو زنجیر سان چو زلف تو بر هم فتادهایم شیر وفا مکیده ز پستان وحدتیم آری مگر ز مریم دوشیزه زادهایم نه نه نزاریا نکنی با یراق عشق دعوی که ما هنوز در ین ره پیادهایم