حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخرای ظالم خدا را یاد کن بنده را بند غم آزاد کن یا به مکتوبی روانم تازهدار یا به پیغامی دلم را شاد کن گر چه با دست این سخن در گوش تو از دو زلفت حلقهای برباد کن آخرم روزی به شیرینی بپرس وآنگهم والهتر از فرهاد کن با تو یاری گفته بود از راهعجز چاره این کشته بیداد کن گفته [ای] من از کجا او از کجا هر که را دردیست گو فریاد کن یا طمع بگسل نزاری از وصال یا دلی از آهن و فولاد کن