حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمانشکن کز دوستان معتقد شوخی مکن دل بر مکن مجنونکار افتاده را بندی نه از زنجیر زلف یعقوبمحنت دیده را بویی فرست از پیرهن با خاطرش ده کای فلان این نیست شرط دوستی یاران چنینی یاد آورند از مخلصان خویشتن کاهی شدم من احتمال امکان ندارد بیش ازین کوهغم است ندوه او بر خاطر این ممتحن امیدوارم کز وجود ایزد خلاصی بخشدم وین شخص محنت دیده را زندان غم بر جانمن باری حجابپیرهن از جان من برداشتی کز هر چه من بودن نماند الا خیالی از بدن با آن که خون شد کاشکی بردیده بگذشتی دلم کز دل چنین افتادهام همچون زبان در هر دهن کردی نزاری عاقبت جان در سر مقصود دل وین قصه در آفاق شد افسانه هر انجمن