حیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیره . [ رَ ] (اِ) در نصاب الصبیان ابونصر فراهی این بیت آمده است : ریه شش قفا حیره [ یا هیره ] و وجه روی فخذ ران عقب پاشنه رجل پای . مرحوم ادیب پیشاوری میفرمودند که درنواحی ما حیزه، به معنی پشت و قفاست و معنی بدکاره یا مأبون یا پشت که بکلمه ٔ حیز داده میشود مأخوذ از همین معنای قفا و پشت است . (از یادداشت مرحوم دهخدا). و در آنندراج و غیاث اللغات آمده : اکثر شارحان نصاب در تحقیق این لفظ عاجز شده اند و نوشته اند که ظاهراً قومی پس سر را بفارسی حیره میگفته باشند و شارحی نوشته که چیره به جیم فارسی است، به معنی پس سر و این زبان قومی است از بلاد ماوراءالنهر. (آنندراج ) (ازغیاث ).
حیره . [ رَ ] (اِخ ) شهری است نزدیک کوفه . حیری و حاری (بر غیر قیاس ) منسوب است به آن . (منتهی الارب ). بلده ای بناحیه ٔ کوفه و نهرسدیر بدانجا بوده است . شهرکی است بعراق بر کران بادیه و هوای وی بهتر است از آن کوفه . (حدود العالم ).
حیره . [ رَ ] (اِخ ) دهی است به فارس . (از منتهی الارب ). شهرکی است بناحیت پارس از حدود گور بسیار نعمت و آبادان و با آبهای روان . (حدود العالم ).