حیری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیری . (اِ) ایوان و رواق و طاق . (از آنندراج ) (برهان ). رواق و ایواق . (صحاح الفرس ). و به این معنی با خاء نقطه دار هم بنظر آمده است . (برهان ) : یک روز خطا کردم و نانش بشکستم بشکست مرادست [ و ] برون کرد ز حیری . شفقی (از صحاح الفرس ).
حیری . [ ح َ را ] (ع ص ) مؤنث حیران . زن سرگشته . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ شب بسیار مظلم و تاریک . (از اقرب الموارد).
حیری . [ ح َ ری ی ] (ع اِ) حَیری ﱡالدَّهر و حاری دهر و حیری دهر. یعنی ابداً.(اقرب الموارد). گاهی [ هیچگاه ] . (منتهی الارب ).