حیلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ ع. حیلة ] (اِمص.)۱ - قدرت، توانایی.<BR>۲- چاره.<BR>۳- فریب، نیرنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. حیله ] (اِمص.)۱ - قدرت، توانایی. ۲- چاره. ۳- فریب، نیرنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیلة. [ ح َ ل َ ] (ع اِ) بزان بسیار. ◄ گله ٔ گوسفند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ حذافت و جودت نظر و قدرت بر تصرف . (منتهی الارب ). اسم است احتیال را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). حیل . حول . (منتهی الارب ). ◄ سنگها که از اطراف و جوانب کوه بپائین افتند و بسیار گردند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
حیلة. [ ل َ ] (ع اِ) حیله . حذاقت و جودت نظر. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ قدرت بر تصرف . (منتهی الارب ). نظر و قدرت بر تصرف و توانائی . (ناظم الاطباء). ج، حِوَل، حِیَل، حیلات . (منتهی الارب ). ◄ چاره : چون غدر کرد حیله نماندم جز آن کزو فریادخواه سوی نبی مصطفی شدم . ناصرخسرو. ترا که مار گزیده ست حیله تریاقست ز ما بخواه گمان چون بری که ما ماریم . ناصرخسرو. ◄ افسون . فسون . مکر. فریب . نیرنگ . خدعه . کید. ترفند. (یادداشت مرحوم دهخدا). زرق . دلغم . ♦ حیله انداختن ؛ حیله کردن : گر ز پا افتاده ام زنهار دست از من مدار حیله در صیدم میندازی که بسمل گشته ام . نادم (از آنندراج ). ♦ حیله باز ؛ مکار. (آنندراج ). ♦ حیله بازی ؛ مکاری . ♦ حیله پژوه ؛ حیله پیشه . ♦ حیله ساز ؛ مکار. حیله گر : گر ستدندش ز من ای حیله ساز با چو تو صیدی به من آرند باز. نظامی . دو سوراخ چون روبه حیله ساز یکی سوی شهوت یکی سوی آز. نظامی . ♦ حیله سازی ؛ مکر. خدعه . ♦ حیله کردن ؛ حیله انداختن : حیله کرد انسان و حیله ش دام بود آنکه جان پنداشت خون آشام بود. مولوی . حیله کردند آمدند ایشان بشیر کز وظیفه ما ترا داریم سیر. مولوی . ♦ حیله گر ؛ محتال . مکار : بحث عقل است این چه عقل ای حیله گر تا ضعیفی ره برد آنجا مگر. مولوی . ♦ حیله گری ؛ حیله سازی : گویند که دوش شحنگان تتری دزدی بگرفتند بصد حیله گری . سعدی . ♦ حیله ور ؛ محیل . حیله گر. حیلت ساز.
واژگان فارسی سره واژهدان
کیدآوری، ترفند، نیرنگباز، نیرنگ، مکر، فسون، فریب، شیله، دغل، تزویر