حیلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) [ ع. حیلة ] (اِمص.) نک حیله.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) [ ع. حیله ] (اِمص.) نک حیله.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیلت . [ ل َ ] (ع اِ) حیلة. مکر. دستان . تدبیر. غدر. بهانه . فریب . (ناظم الاطباء). زرق . دلغم . (لغت نامه ٔ اسدی ) : کنون جویی همی حیلت که گشتی سست و بی طاقت ترادیدم به برنایی فسارآهخته و لانه . کسایی . می بدانید کاین جهان فسوس همه باد است و حیلت و دلغم . خطیری . راستی در کار برتر حیلت است راستی کن تا نبایدت احتیال . ناصرخسرو. فاش کن حیلت بداندیشان تا نگویند غافلی ز ایشان . اوحدی . بحیلت او را بیرون آوردند.(کلیله و دمنه ). ♦ حیلت آموز ؛ حیله گر. حیله ساز : میباش فقیه طاعت اندوز اما نه فقیه حیلت آموز. نظامی . ♦ حیلت پژوه ؛ حیلت رفتار و حیلت پیشه : مرد حیلت پژوه گفت که من سنجمش ناشکسته هم بر من . امیرخسرو (ازآنندراج ). ♦ حیلت ساز ؛ حیله ساز. حیله گر : ز هیچ گونه بدو جادوان حیلت ساز بکار برد ندانند حیلت و نیرنگ . فرخی . ♦ حیلت کردن ؛ علاج کردن . چاره کردن : گفتند این را [ موی پای بلقیس را ] به آهک نوره حیلت کنیم . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ۩ کوشیدن . سعی کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : آن حضرت بر پهلوی افتاده بود [ در غزوه ٔ احد ] و نتوانست خاستن و تنها بمانده بود و کس با او نمانده حیلت کرد و بازنشست و بر پای خاست . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ♦ حیلت گر ؛ محتال . مکار : چرخ حیلت گر است و حیله ٔ او نخرد مرد هوشیار بصیر. ناصرخسرو. فاسق و فاجر واهل فساد و حیلت گر را تربیت نکند. (گلستان ). ♦ حیلت گری ؛ احتیال و مکر : بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلت گری مال کس . سعدی . و رجوع به حیلة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
تزویر، حیله، خدعه، دوال، فریب، مکر، نیرنگ چارهاندیشی، چاره، چارهگری تدبیر، ترفند، شگرد توانایی، قدرت
واژگان فارسی سره واژهدان
نیرنگ، فریب، شیله، دغل