خاصه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاصه . [ خاص ْ ص َ ] (اِخ ) احمدبن محمد معروف به خاصه . وی از مقربان الهی بود و پیوسته بر روزه و تلاوت قرآن و اعتکاف مسجد و رفتن راه نیکوکاری عمر می گذراند تا آنکه فرمان یافت . زندگیش از مال موروثی می گذشت و از آن نیز بر سایر اهل علم و صلاح انفاق می نمود و هر یک از این افرادبتنهائی از انعام و کرم او بهره می بردند. هیچگاه مجلسش از عالمی فقیه و صوفی ادیب خالی نبود. او اوراد خاصه ای داشت و در روزهای پنجشنبه و جمعه بکلام بشر سخن نمیگفت و چون او را مهمی پیش می آمد از قرآن چیزی می خواند و خود آنچه اراده داشت می فهمید مثل «آتنا غدأنا» (قرآن ٦٢/١٨)، «یا بنی ارکب معنا» (قرآن ٤٢/١١)، «و أتوا البیوت من ابوابها» (قرآن ١٨٩/٢). در فضاء مسجد دفن شد. (شدالازار چ قزوینی و اقبال ص ١٠٧).
خاصه . [ خاص ْ ص َ ] (اِخ ) جمال الدین محمد معروف بخاصه که صاحب مسجدی بود و در آن مسجد مولانا نجم الدین محمدبن ابراهیم بن علی الکازرونی معروف به اصم بتذکیر مردم می پرداخت . (شدالازار فی حط الاوزار تألیف معین الدین ابوالقاسم جنید شیرازی چ محمد قزوینی وعباس اقبال ص ١٠٦). قزوینی در حاشیه ٔ این کتاب آرد:احوال این مرد را در جائی دیگر تا کنون نیافته ام .
خاصه . [ خاص ْ ص َ ] (اِخ ) یکی از دو طبقه ٔ مردم است در زمان عباسیان . جرجی زیدان گوید: مردم در زمان عباسیان دو طبقه بودند خاصه و عامه . چنانکه خواهیم دید هر یک از این دو طبقه به دسته های کوچکتری نیز تقسیم می شدند: طبقه ٔ خاصه به پنج درجه تقسیم میشدند: ١- خلیفه ٢- خاندان خلیفه ٣- رجال دولتی ٤- خانواده های مهم ٥-اتباع طبقه ٔ خاصه . (از تاریخ تمدن اسلام تألیف جرجی زیدان ترجمه ٔ علی جواهرکلام ص ٢١).